محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1150
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دوست دارد ؟ گفته بودند : شانه را بيشتر دوست دارد ، و به آن زهر بيشتر زد و همه بزغاله زهر آلود بود . و چون آن را بياورد و پيش پيمبر نهاد شانهء بزغاله را برگرفت و گازى زد و آن را خوشمزه نيافت . در آن وقت بشر بن براء بن معرور پيش پيمبر بود و مانند پيمبر چيزى از بزغاله برگرفته بود و آن را خوشمزه يافته بود ، اما پيمبر شانه را بينداخت و گفت : « اين استخوان مىگويد كه زهر آلود است . » آنگاه زن يهودى را خواست و گفت : « چرا چنين كردى ؟ . » گفت : « با قوم من چنان كردى كه دانى و من با خودم گفتم اگر پيمبر باشد خبر دار مىشود و اگر پادشاه باشد از او آسوده مىشوم . » و پيمبر از او درگذشت . بشر بن براء كه از بزغالهء زهر آلود خورده بود جان داد . محمد بن اسحاق گويد : پيمبر خدا در مرض موت ، هنگامى كه مادر بشر بن براء به عيادت وى رفت به دو گفت : « اى مادر بشر ، اكنون مىبينم كه رگ پشتم از لقمه اى كه در خيبر با پسر تو خوردم بريده است . » گويد : مسلمانان مىگفتند كه به جز مقام نبوت كه داشت شهيد در گذشته بود . و چون پيمبر از كار خيبر فراغت يافت سوى وادى القرى رفت و مردم آن را محاصره كرد ، سپس سوى مدينه بازگشت . سخن از غزاى وادى القرى . ابو هريره گويد : وقتى با پيمبر خدا از خيبر سوى وادى القرى رفتيم نزديك غروب خورشيد ، آنجا رسيديم و پيمبر غلامى همراه داشت كه رفاعة بن زيد جذامى به دو هديه داده بود و ما مشغول بار نهادن بوديم كه تيرى ناشناس بيامد و به او خورد و جان بداد و گفتيم : « بهشت بر او خوش باد . » پيمبر گفت : « نه ، هم اكنون جامهء او در آتش جهنم مىسوزد به سبب آنكه در